سفارش تبلیغ
صبا ویژن

یاد باد آن روزگاران


ساعت 10:18 عصر پنج شنبه 05/5/22

گاهی شعری را می‌خوانی و تمام می‌شود؛ کتاب را می‌بندی و شعر هم در همان صفحه می‌ماند. اما بعضی شعرها این‌طور نیستند. وارد ذهن آدم می‌شوند و بعد، بی‌آنکه اجازه بگیرند، همان‌جا می‌مانند. شعر «قابیل بی‌قبیله» مرتضی خدایگانی از همین جنس است؛ شعری عجیب، گیرنده و میخکوب‌کننده که بعد از خواندن، به‌سادگی نمی‌توان از آن فاصله گرفت.

برای من، بعضی مصراع‌های این شعر واقعاً «دست از سر آدم برنمی‌دارند». مثلاً:

یک اشاره بدون انگشتم، اثرم درد می‌کند بدجور

چه ترکیب عجیبی است: «اشاره» هست، اما «انگشت» نیست؛ اثر هست، اما انگار صاحب اثر از میان رفته است. «اثر» در اینجا فقط یک درد جسمانی نیست؛ می‌تواند ردّ یک آدم، یک خاطره، یک زخم یا حتی ردّی از خودِ انسان باشد. این مصراع از آن جمله‌هایی است که پس از خواندن، دوباره و دوباره در ذهن تکرار می‌شود.

یا این مصراع:

عاشقی هم که قوز بالا قوز

با همان زبان ساده و روزمره، ناگهان بار سنگینی از زندگی را روی دوش آدم می‌گذارد. عاشقی در اینجا نه نجات‌بخش است و نه مرهم؛ خودش می‌شود «قوز بالا قوز». همین سادگیِ ظاهری، گیرایی شعر را بیشتر می‌کند.

من پس از خواندن این شعر، احساس کردم این شعر قرار نیست مرا رها کند. بنابراین، در پاسخ به آن، روایت خودم را نوشتم؛ نه به قصد رقابت و نه حتی به قصد آنکه چیزی بر شعر اصلی بیفزایم، بلکه به‌عنوان یک روایت شخصی از همان زخمی که شعر در من ایجاد کرد.

شعر خودم را با عنوان «اسیر سودابه» به مرتضی خدایگانی تقدیم می‌کنم و در آن کوشیده‌ام ضمن حفظ فضای کلی و ردیف شعر او، جهان و دردهای خودم را وارد شعر کنم.

در شعر خدایگانی، ردیف:

بدجور

مثل یک ضربه? نهایی در پایان هر مصراع تکرار می‌شود. من در شعر خودم آن را به:

هر روز

تبدیل کردم؛ چون می‌خواستم بگویم این شعر برای من یک تأثیر لحظه‌ای نبوده است. دردش یک‌بار نیامده و تمام نشده؛ هر روز ادامه دارد. انگار شعر خدایگانی پس از خواندن، هر روز دوباره به سراغ آدم می‌آید.

در آغاز شعر او می‌خوانیم:

من درختی کلاغ بر دوشم، خبرم درد می‌کند بدجور

من در روایت خودم «کلاغ بر دوش» را به:

من درختی، کلاغ در گوشم

تبدیل کردم. این تغییر برای من فقط تغییر یک کلمه نیست. خبر معمولاً به گوش آدم می‌رسد؛ خبرهای بد، خبرهای تلخ، خبرهایی که گاهی مثل کلاغی سیاه در گوش آدم می‌نشینند و رهایش نمی‌کنند. بنابراین «کلاغ در گوشم» برای من با مفهوم خبر پیوند مستقیم‌تری پیدا کرد.

در بخش دیگری از شعر نیز از فضای رستم و سهراب استفاده کردم. در شعر خدایگانی:

جنگجویی نشسته بر خاکم، در قماری که هر دو می‌بازیم
پسرم روی دستم افتاده، سپرم درد می‌کند بدجور

من خواستم روایت خودم را از این تصویر بسازم؛ روایتی که در آن «سپر» جای خود را به «پسر» می‌دهد و پایان مصراع چنین می‌شود:

پسرم درد می‌کند هر روز

برای من، این تغییر بسیار مهم بود؛ زیرا در اینجا دیگر ابزار جنگ درد نمی‌کند، بلکه خودِ پسر است که درد می‌کند. رستم، سهراب، جنگ و پدر و پسر همه در یک درد واحد به هم می‌رسند.

شاید زیباترین بخش این تجربه برای من همین باشد که یک شعر، شعر دیگری را به دنیا بیاورد؛ نه نسخه‌برداری، بلکه گفت‌وگویی میان دو شاعر و دو تجربه. شعر خدایگانی جرقه را زد و من، با زبان و خاطرات و زخم‌های خودم، روایت دیگری از آن ساختم.

این شعر را با احترام و ارادت به مرتضی خدایگانی تقدیم می‌کنم؛ به پاس شعری که عجیب گیرایی دارد، آدم را میخکوب می‌کند و بعضی مصراع‌هایش، مثل همان «یک اشاره بدون انگشتم»، واقعاً دست از سر آدم برنمی‌دارند.

و شاید این بهترین دلیل برای سرودن شعر دیگری باشد:
گاهی یک شعر آن‌قدر در آدم می‌ماند که آدم ناچار می‌شود برایش روایت خودش را بنویسد.

من درختی کلاغ در گوشم خبرم درد می کند هر روز

شپشک؛ عسلک؛ کرم سرشاخه؛ تبرم درد می کند هر روز

هم چون قابیل غریب و سرگردان حرص مال دنیا را

خوردم و شدم قاتل شررم درد می کند هر روز

ای نشسته به کنج تنهایی،  عاشقی است قوز بالا قوز

هیچ کاری نکرده ام در عمر اثرم درد می کند هر روز

بارهای همه عالم همه روی دوش من هستند

زانوانم ز کار افتاده کمرم درد می کند هر روز

تو چرا چنین چالاک، من چرا چنین غمناک

تخم شک به جانم افتاده مگرم درد می کند هر روز

پیلتن گشتم و ندانستم از سمنگانم آمده سهراب

در نبردی عجیب و دردآور؛ پسرم درد می کند هر روز

چاره ای جز سفر نمانده چون سیاوش اسیر سودابه

داغ گشته‌ام بر دل کاووس، پدرم درد می کند هر روز

علی‌محمد نظری
اراک ـ مرداد
1405

 


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 3:39 صبح سه شنبه 04/8/20

بنا به گفته زنده‌یاد سعید نفیسی شیخ فخرالدین عراقی در سال 610 در شهر کمیجان در حدود صد کیلومتری شمال اراک بدنیا آمد و در سال 688 در شهر دمشق از دنیا رفت و در کنار قبر محی‌الدین عربی دفن شده است. اینکه خیابان عراقی در اراک در کنار باغ فردوس نامش تعویض می شود و به خیابان ملت تبدیل می‌شود و اسمی از ایشان در اراک نیست، به‌حساب کم‌سوادی نام‎گذاران در این شهر بگذارید که یا بزرگیِ عراقی را نمی‌دانند و یا احتمالا از نزدیکی او به صوفیه شاید دلخورند. من در دو باری که به سوریه رفتم موفق نشدم بر تربت او حاضر شوم زیرا محل دفن دقیق این عارف نامی را نمی دانستم. به تازگی کتاب گاه ناچیز مرگ را از محمد حسن غلوان را تمام کردم  که یک عربستانی است و در کانادا نوشته و دکتر الهیاری بخوبی ترجمه نموده و ارادت بسیاری به محی‌الدین عربی پیدا نمودم.  تاثیر عراقی از محی‌الدین چنان است که احتمالا بنا به وصیتی او را در کنار او دفن نموده‌اند. محی‌الدین در اواخر عمرش به دیدار شمس تبریزی رسید و شیخ فخرالدین بسیار به مولانا ارادت داشت و در مجالس سماع او شرکت می کرد. اصلا این قرن هفتم عجیب قرنی است و چقدر انسان‌های بزرگ در آن پرورده شده است. عطار، سعدی، مولانا، عراقی، محی‌الدین عربی و شمس تبریزی و احتمالا کسان دیگری که من نمیدانم.
تأثیر او بر شاعر بزرگی مانند حافظ انکارناپذیر است. این تأثیر تا بدان جاست که گاه اشعار این دو چنان در هم می‌آمیزند که تشخیص سراینده‌ی اصلی را دشوار می‌سازد، روزی در سر کلاسم این بیت از عراقی را خواندم که
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال // عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
و از دانشجویانم سوال نمودم که این شعر از کیست و بیشتر از همه نام حافظ بر زبان آمد زیرا واقعا حافظی است. حافظ هم هیچ ابایی نداشته که خود را شیفته و مرید عراقی نمایش دهد زیرا که در بیت آخر  عزل زیبای یاد باد آنکه ز ما وقت سحر یاد نکرد گفته است که غزلیات عراقی است سرود حافظ//  که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد. این شاهکار شیخ فخرالدین شاید معروفترین غزلش باشد که ز دو دیده خون‌فشانم ز غمت شب جدایی// چه کنم که هست اینجا گل باغ آشنایی به قول دکتر سروش بسیار نظم پریشان دارد زیرا هر بیتش موضوعش از بیت دیگر جداست که حافظ سراسر دیوانش چنین است و نظم پریشان شاید بزرگترین الهام حافظ ار عراقی است.




¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 9:29 عصر سه شنبه 04/5/14

آخه ناصر جان، این که نشد زندگی!

تو اهل کاری، عزیزم، اما این‌جوری که نمی‌شه. این همه مردم رفته‌ن سرِ کار، یه کار درست و حسابی، دائمی... ولی تو هی نشستی گفتی می‌خوام بنویسم، می‌خوام تمرین کنم. خب حالا هم، سالی یکی‌دو تا کار دستت میاد. با این نمی‌شه زندگی کرد.

کارِ مرد باید محکم باشه، سرِ برج حقوقش برسه، آدم تکلیفش معلوم باشه. این‌جور که نمی‌شه.

کاش همه‌اش محرم بود!
توی محرم، تو فقط کار داری... تعزیه پشت تعزیه...
اصلاً گوشت و خون این مردم به امام حسین وصله. قربون تشنگی‌ش برم...

کاش همیشه درآوردمون مثل محرم بود. هم غذا درست و حسابی گیرمون می‌اومد، هم تو درآمدت خوب می‌شد.
اصلاً مگه نگفتن «کلُ یومٍ عاشورا»؟
پس چرا تا اول ربیع می‌رسه، کار و کاسبی تو هم کساد می‌شه؟

راستش رو بخوای، من عاشق همون موسیقی‌ام که تو می‌نوازی و عرشیا ضرب می‌گیره.
اصلاً پای تعزیه، وقتی دلم واسه زینب آتیش گرفت، عاشق سازت شدم...

اولش زیاد نمی‌اومدم پای تعزیه.
ولی از وقتی اون مارشِ عزا رو زدی، دلم رفت!
یواش‌یواش، از همون مارش عزا، پاگیرت شدم...

 


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 10:58 صبح جمعه 04/5/10

چقدر خوب است ناهارت را خورده باشی، آن‌هم سیرِ سیر، بعد بروی روی تشک دراز بکشی و بخوابی!
خوابی عمیق... آن‌قدر عمیق که از خودت هم بیرون بروی.

می‌گویند خواب، برادر مرگ است.
خوابی عمیق، مثل مردن... آخ که چقدر خوب است آدم بمیرد، سرت را بگذاری، بروی به عالمی دیگر.

بروی، سری بزنی به پدرت... پدر بزرگت... مادر بزرگت... مادرِ مادر بزرگت... عموهایت... اصلاً همه‌ی آن‌ها که رفته‌اند.
می‌دانی؟ چه دیداری می‌شود!
دیدارت تازه شود با اهلِ قبور!

اصلاً بنشینی، سلسله‌ی فامیل را ردیف کنی تا برسی به آدمِ ابوالبشر.
به حضرت آدم که رسیدی، بگویی:
«شما میوه‌ی ممنوعه را خوردید، من باید تاوانش را بدهم؟»

آخ که چه خوب است این خوابِ بعدازظهر!
به‌خصوص اگر هوا هم ابری باشد، بهار هم باشد...
خواب... خواب... خواب...

 


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 11:20 عصر شنبه 04/5/4

آغاز یک رمان، نه صرفاً شروعِ داستان، که دعوت‌نامه‌ای‌ست برای ورود به جهانی دیگر. همان‌جاست که نویسنده باید تمام توان خود را به کار بندد تا با نخستین جملات، خواننده را مسحور کند. نادر ابراهیمی، نویسنده‌ی برجسته‌ی ایرانی، در کتابی با نام براعت استهلال بر همین نکته تأکید می‌کند؛ او معتقد است که افتتاحیه‌ی رمان باید چنان دل‌ربا باشد که چشم را صید و دل را تسخیر کند؛ باید خواننده را ناگزیر سازد که ادامه دهد، بی‌آنکه بتواند دست بکشد.

شاید هیچ مثالی به اندازه‌ی مطلع بوف کور صادق هدایت این مفهوم را مجسم نکند:

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌توان به کسی اظهار کرد…»

در همین یک سطر، جهان تاریک، تلخ و منزوی شخصیت داستان پیش روی ما گشوده می‌شود. خواننده ناچار است بماند، بخواند، و در آن رنج بی‌صدا شریک شود.

اما بوف کور تنها نمونه نیست. در ادبیات جهان نیز، بسیاری از رمان‌های ماندگار با جمله‌ای آغاز می‌شوند که حکم امضا را دارد:

  • آنا کارنینا اثر لئو تولستوی:

    «همه‌ی خانواده‌های خوشبخت شبیه یکدیگرند؛ اما هر خانواده‌ی بدبخت، به شیوه‌ی خود بدبخت است.»

  • صد سال تنهایی نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز:

    «سال‌ها بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در برابر جوخه‌ی اعدام ایستاده بود، به یاد آن بعدازظهر دور افتاد که پدرش او را برای دیدن یخ برد.»

  • داستان دو شهر اثر چارلز دیکنز:

    «بهترین زمان بود، بدترین زمان بود...»

این جملات، چونان ضربه‌ی چکشی بر دروازه‌ی ذهن خواننده‌اند. آن‌ها فقط شروع داستان نیستند؛ تمام فضای آن را در یک لحظه القا می‌کنند، نوعی پیش‌طعم از آن‌چه خواهد آمد.

براعت استهلال یعنی شکوه آغاز؛ یعنی هنرِ نگارش نخستین جمله‌ها به‌گونه‌ای که دیگر گریزی از خواندن باقی نماند. نویسنده‌ای که این هنر را درک کند، راه دل خواننده را از همان ابتدا یافته است.

 


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 11:0 صبح چهارشنبه 04/2/31

دوستان گرامیم سلام
خدمتتان عرض کنم که امسال در 17 و 18 اردیبهشت سیزدهمین سمینار بین‌المللی جبرخطی و کاربردهای آن در دانشگاه اراک برگزار شد. سمیناری که به مناسبت نودمین سالگرد تولد دکتر حیدر رجوی استاد فعال دانشگاه دالهاوزی کانادا  و هشتادمین سالگرد تولد دکتر مهدی رجبعلی‌پور استاد بازنشسته دانشگاه شهید باهنر کرمان و تقریباً هشتادمین( ایشان هفتاد و نه ساله هستند)  سالگرد تولد دکتر اسماعیل بابلیان استاد بازنسشته دانشگاه حوارزمی برگزار شد. دکتر رجوی نمی‌توانست بیاید، اما با کمک دکتر بامدادرضا یاحقی استاد دانشگاه گلستان  یک سمینار آنلاین برایمان برگزار کرد و نشان داد که ایشان در نود سالگی هم جوان هستند و با آن صدای جوان خود نهیب می زند که 5 دوره دیگر انشالله به افتخار صدمین سال تولدش سمینار دیگری را برپا داریم.  دکتر رجبعلی‌پور خودش را از کانادا رساند و حضورش حظ بزرگی را برایمان به ارمغان آورد. دکتر بابلیان هم به لطف الهی با ماشین خودش از تهران تا اراک را رانندگی کرد و نشان داد که سن فقط یک عدد است. خانم دکتر سارا فریدی از همشهریانمان که کارشناسی را در دانشگاه علم وصنعت بوده از کانادا سمینار خوبی را به صورت آنلاین برگزار نمود و میتیا مستنگ نیز که هم اتاقی دکتر بامدادرضا یاحقی ادر کانادا  نیز سمینار آنلاین دیگری برایمان ارائه نمودند. اصلا چون بامدادرضا نیز خودش دالهاوزی درس خوانده است سمینار مشترک دانشگاه اراک و دانشگاه دالهاوزی بود.
برگزاری سمینار دردسر دارد و اسکان و غذا و مسائل جنبی فیل را از پا درمی‌آورد، اما وقتی تمام می‌شود و مهمانان می‌روند دلتنگی‌ها آغاز می‌شود. خیلی خسته شدم اما حضور این اساتید در دانشگاه اراک افتخاری است که برای من و دانشگاه اراک و گروه ریاضی می‌ماند. تقدیر از این عزیزان که دین بزرگی به گردن جامعه ریاضی دارند یک افتخار بزرگ است.
روز دوم سمینار با کمک آموزش و پرورش استان مرکزی معلمان ریاضی را دعوت نمودیم تا از صحیت‌های دو استاد بزرگ و مدعو بهره‌مند گردند. دکتر رجبعلی‌پور عنوان سخنرانیش را 60 سال معلمی گذاشت و دکتر بابلیان "آموزش ریاضی برابی ورود به دوره هوش مصنوعی چگونه باید باشد".
خدا را شکر که همه چیز به خیر گذشت.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 8:10 عصر پنج شنبه 03/12/16

یکی از موضوعات مهمی که سعدی در آثار خود به آن پرداخته است، نکوهش غیبت و بدگویی از دیگران است. او در گلستان و بوستان به وضوح این رفتار ناپسند را محکوم کرده و از مخاطبان خود می‌خواهد که از غیبت و بدگویی پرهیز کنند.

در گلستان سعدی، حکایات متعددی وجود دارد که به صورت مستقیم و غیرمستقیم به نکوهش غیبت اشاره می‌کنند. سعدی در این حکایات به اثرات منفی غیبت بر روابط اجتماعی و فردی تاکید می‌کند و به مخاطبان خود یادآوری می‌کند که غیبت نه تنها به شخص غیبت‌کننده، بلکه به جامعه نیز ضرر می‌رساند.

یکی از معروف‌ترین ابیات بوستان که  سعدی به نکوهش غیبت پرداخته، این است
مرا در نظامیه ادرار بود            شب و روز تلقین و تکرار بود
من استاد را گفتم ای پرخرد     فلان یار بر من حسد می برد 
 چو من داد معنا دهم در حدیث    برون آیدش اندرون خبیث    
شنید این سخن پیشوای ادب    به تندی برآشفت و گفت بوالعجب
حسادت پسندت نیاید زدوست     که معلوم کرده است گه عیبت نکوست
اگر او گرفت راه دوزخ از خسی     وزان راه دیگر به‌وی می رسی

 

 

 


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 10:47 صبح یکشنبه 03/11/21

این شعر زیبای زنده‌یاد احمد شاملو در باره برف نو خیلی جالب است و یک شیرینی خاصی در کلماتش وجود دارد. امروز بیست و یک بهمن ماه 1403 این بارش عالی برف در اراک که نزدیک به نیم‌متر شده است بسیار باعث شادی گردید. امسال تا کنون بارش درست و حسابی نداشته‌ایم و این مقدار بارش اگر حدود 40 میلیمتر هم شده باشد باعث خوشحالی است، اگرچه میزان بارش اراک تا کنون زیر 100 میلیمتر است. اراک تا نوروز معمولاً 200 میلیمتر بارندگی داشته است و امسال بعید است به این مقدار برسیم. همیشه این شعر زیبای سعدی را در کلاس‌هایم می خوانم که

اگر باران به کوهستان نبارد        به سالی دجله گردد خشک رودی

حالا این بارش حسنش به برف بودنش است و حالا یواش یواش به خورد زمین می‌رود و در بهار چشمه‌ساران پرآب می‌شوند و کشاورزان که چشمشان به آسمان است خوشحال می‌شوند که خوشحالی رعیت خوشحالی دیگران را به‌دنبال خواهد داشت. در خبرها آمده بود که در گیلان بارش برف به دو متر رسیده است. خدا بالاخره کمی به ما لطف نمود. الهی ما را که تورا فراموش نموده‌ایم فراموش نکن. ما فقط تو را داریم.

 


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 7:37 عصر شنبه 03/6/31

تا دانشجویانش خودشان به جواب نمی‌رسیدند این سوال و جواب‌ها ادامه داشت. همه را با انگشت اشاره وادار به جواب می‌کرد و یا کسی که سوالش را جواب می‌داد انگشت اشاره‌اش را به طرف او می‌گرفت و اگر جوابش با آن‌چه در ذهنش منطبق بود سازگاری داشت دستش را تا اخر بسوی او می‌گرفت که یعنی جوابش درست است. ابتدا صورت قضیه را پای تخته از روی کاغذ دقیق می‌نوشت و بعد شروع به‌نوشتن اثبات می‌کرد و مرحله به مرحله اثبات را با سوال و جواب‌هایش تکمیل می‌نمود و ذره‌ای دیگر به نوشته‌اش نگاه نمی‌کرد. وقتی اثبات تمام می‌شد چشمانش می‌درخشید اما کار تمام نشده بود و حالا باید سوالات متعدد او را جواب می‌دادیم که چرا این فرض ضرورت دارد، و منِ ناشی جواب دادم که استاد شما در اثبات قضیه از این فرض استفاده کرده‌اید و او بلافاصله گفت نه باید مثالی بزنید که در صورت حدف این فرض قضیه را ساقط نماید و حالا ما دربه‌در به‌دنبال مثال نقض بودیم و او مثل این بود که تمام مثال‌ نقض‌های عالم را در ذهن دارد و رو نمی‌کند و تا دانشجو به مثال نقض نرسد اثبات قضیه ادامه دارد. و این‌گونه بود که مهرماه ما درس آنالیز ریاضی یک را اخذ نمودیم و درس تا اواخر خرداد سال بعد ادامه داشت و شش ساعت در هفته پیاپی کلاس می‌رفتیم و می‌نشستیم و با آنالیز ریاضی از دید او صفا می‎کردیم.  تازه بعد از این همه کلاس رفتن به فصل مشتق هم نرسیدیم. ساعت 8 صبح کلاس شروع می‌شد و او هیچ‍‌وقت با ساعت وارد کلاس نمی‌شد و  درس را ادامه می‌داد و مطلقاً حواسش نبود که چقدر از کلاس گذشته است. معمولاً کلاس‌ها 100 دقیقه هستند اما او تا ساعت ده و بیست دقیقه هنوز ما را به‌دنبال مثال نقض در دریای آنالیز فرستاده بود تا حوس سیگار شاید و یا همهمه‌ی بچه‌های درس آنالیز ریاضی 2 او را نهیب می زدند که وقت گذشته است و او سوال می‌کرد که ساعت چند است و ما 10 و 20 را یادآور می‌شدیم و او با کمی تامل در می‌یافت که چهل دقیقه‌ای زیادی مانده است و می‌گفت بگدارید برای جلسه‌ی بعد به اتاقش می‌رفت و به آبدارچی گروه آقای سلطانی به ترکی می‌گفت که سلطانی «بیر دانه چایی ور منه» و دو سیگار شیراز را با هم روشن‌ می‌کرد و دود تمام اتاق را فرا می‌گرفت و گاهی می‌دیدم که از سقف تا کمر او را دود فرا گرفته است. خستگی درکرده و وارد کلاس آنالیز ریاضی 2 می‌شد و این قصه تمامی نداشت.


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

ساعت 6:27 عصر شنبه 03/6/31

خبر بسیار ناگهانی بود دکتر محمدرضا مختارزاده استاد پیشکسوت دانشگاه علم و صنعت ایران دار فانی را وداع گفت و  آسمانی شد. باز این جمله‌ی مهم را که در رسای یکی از عزیزانم گفته بودند به‌یاد آوردم که وقتی که خبر از غروب وجودش آوردند یادش طلوع کرد. اگرچه اصلاً از یادش در این دوران 30 ساله ذره‌ای کاسته نشده بود و دانشجویانم شاهدند که در هر کلاسی یاد و خاطره‌اش را رنده نگه داشته‌ام.  بی‌شک اگر کسی دهه‌های ‌60 و 70 و 80 را در دانشگاه علم و صنعت ایران دانشجو بوده باشد، اگر در رشته مهندسی درس خوانده و  خوش‌شانس باشد درسی را با ایشان داشته است. او برای رشته‌های مهندسی دو درس معادلات دیفرانسیل و ریاضی مهندسی را تدریس می‌نمود.  سال 63 ریاضی کاربردی دانشگاه علم و صنعت پذیرفته شدم. یکی از دروسی که در نیم‌سال اول گرفتم درس مبانی ریاضیات بود. استادش دکتر محمدرضا مختارزاده بود. مردی بسیار جدی با سبیلی خاص و بور هیکل ورزشکاری و آن موقع حوالی جهل ساله بود. کاپشن خلبانی به تن می‌کرد و اصلا نمی‌شد از لهجه‌اش تشخیص داد که تهرانی نباشد. اصالتاً اهل ماکو و به قولی آذری بود. شاگرد دوره چهارم موسسه ریاضیات دکتر مصاحب بود و همدوره‌ای دکتر قهرمانی.  برای ادامه تحصیل در قبل از انقلاب هم‌چون سایر فارغ‌التحصیلان موسسه ریاضیات عازم کشور انگلستان شد و در دانشگاه برونل انگلیس در رشته آنالیز عددی مشغول به تحصیل شد. با شروع شلوغی‌های انقلاب و وقوع آن بورسیه دانشجویان خارجی از طرف دولت ایران قطع گردید و زنده‌یاد اکبر حسنی روزی  تعریف نمود که مختارزاده دلبستگی به مال دنیا نداشت و هرچه از ایران برایمان می‌رسید را خرج می‌کرد و وقتی بورسیه‌ها قطع شدند ایشان اصلاً پولی برای ادامه تحصیل نداشت و مجبور به ترک کشور انگلستان و بازگشت به وطن گردید و با بازگشایی دانشگاه‌ها در سال 62 به‌عنوان عضو هیات علمی دانشگاه علم و صنعت ایران مشغول به‌کار گردید. و دکترایش را سال‌ها بعد دریافت نمود. برای کسانی که در گروه ریاضی در دهه‌های 60 تا آخر 80 تحصیل نموده‌اند وجود او یک موهبت بزرگ بود. کسی که هم‌چون استادش دکتر مصاحب سخت‌گیر و مهربان بود. عالی تدریش می‌کرد با تمام وجود آن‌چه را می‌دانست با خطی خوش و فشار زیاد گچ روی تخته می‌نگاشت. با دست چپ معمولاً تخته را پاکی می‌کرد و مقداری آستین دستانش را بالا می‌زد. هیچ‌وقت او را با کت و شلور ندیدم و اغلب در زمستان‌ها کاپشن به‌تن می‌کرد. اهل پوشیدن روپوش هم نبود و وقتی تدریس می‌کرد گویا در عالم ریاضیات غرق می‌شد و اصلاً حواسش نبود که سر و رویش دارد با گچ مخلوط می‌شود. سبیل‌های بلندش که روی دهانش را می‌گرفت با دست گچی کنار می‌زد و سبیل‌ها نیز سفید می‌شدند. اهل نشستن نبود و وقتی خسته می‌شد به لبه‌ی تخته تکیه می‌داد و می‌گفت بچه‌ها چرا آپوستل چنین فرضی را در قضیه قرار داده است. وای که بهترین کلاس‌های زندگی‌ام کلاس‌های آنالیز ریاضی او بود. همه‌اش سوال و جواب بود و تمام شیوه‌ی تدریسش بدین‌گونه بود و به قول جرج پولیا در کتاب خلاقیت ریاضی شیوه‌ی تدریسش یادگیری فعال بود.  ادامه دارد


¤ نویسنده: علی محمد نظری

نوشته های دیگران ( )

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 

:: بازدید امروز ::
14
:: بازدید دیروز ::
15
:: کل بازدیدها ::
394734

:: درباره من ::

یاد باد آن روزگاران

علی محمد نظری
من اگر وقت داشتم بیشتر می نوشتم. اینجا حدیث نفس است. نوشتن در باره خویشتن است و شاید در باره دنیایی که در آن بسر می بریم.

:: لینک به وبلاگ ::

یاد باد آن روزگاران

::پیوندهای روزانه ::

:: فهرست موضوعی یادداشت ها::

آتش، قیصر امین پور . آملا عباس، قره بنیاد . اعراف . امام حسین (ع)، محرم، آیه اله بروجردی . اولین روز دبستان . بابا شهباز . بلاگفا. دفتر ایام . پرویز شهریاری . حج، عید قربان . حضرت ابوالفضل، نوحه سرایی . حضرت داود (ع) . حمید مصدق، سیب . دماوند . دماوند، راسوند، سفیدخانی . دماوند، کوهنوردی . دوره گرد . دیوار کعبه . ربنای شجریان . رسمی قطعی . رمی جمرات. بلعام بن باعور، . رمی جمره- ابراهیم خلیل الله . روستای سیدون . سرمین منی، مشعر، عزفات، حج . سیل، روستای سیدون . شهید ابراهیم نظری، ابراهیم همت، ابراهیم حاتمی کیا . شیخ اصلاحات، میرحسین، انتخابات 22 خرداد . شیخ صنعان . عاشقی، نماز شب . عشق پیری . عمره مفرده . عید رمضان . کتاب قانون، پرویز پرستویی مازیار میری . گوزن ها، مسعود کیمیایی . گوسفند سرا. دماوند . لجور . ماه رجب، . محمد رضا مجیدی . نوروز . هوشنگ ابتهاج . یزد، شیرکوه، دکتر محمد مشتاقیون .

:: آرشیو ::

گل های مکزیک
نقد فیلم
سیاسی
مذهبی
شعر
شخصیت ها
خاطرات
داستان
اجتماعی
سفرنامه
آبان 90
مهر 90
شهریور 90
مرداد 90
تیر 90
اردیبهشت 90
اسفند 89
دی 89
آذر 89
آبان 89
آذر 84
آذر 90
دی 90
اسفند 90
بهمن 90
فروردین 91
اردیبهشت 91
خرداد 91
تیر 91
شهریور 91
مرداد 91
دی 91
آذر 91
بهمن 91
اسفند 91
فروردین 92
خرداد 92
تیر 92
مرداد 92
شهریور 92
مهر 92
آبان 92
آذر 92
بهمن 92
اسفند 92
فروردین 93
خرداد 93
اردیبهشت 93
تیر 93
مرداد 93
مهر 93
دی 93
اردیبهشت 94
اسفند 93
خرداد 94
شهریور 94
دی 94
بهمن 94
خرداد 95
اسفند 94
تیر 95
مرداد 95
شهریور 95
مهر 2
آبان 2
آذر 2
خرداد 3
اسفند 2
شهریور 3

:: اوقات شرعی ::

:: لینک دوستان من::

.: شهر عشق :.
بوی سیب BOUYE SIB
انا مجنون الحسین
گزیده ای از تاریخ تمدن جهان باستان (ایران، مصر‍، یونان
تا ریشه هست، جوانه باید زد...
مکتوب دکتر مهاجرانی
یاداشت های یک دانشجوی ریاضی
حاج علیرضا
سهیل
حیاط خلوت
بانو با سگ ملوس(فرشته توانگر)
صد سال تنهایی(هنگامه حیدری)
یادداشت های یک دانشجوی ریاضی(محسن بیات)
پردیس( حسین باقری)
دستنوشته های بانو

:: لوگوی دوستان من::




::وضعیت من در یاهو ::

یــــاهـو

:: خبرنامه وبلاگ ::