ای نام تو کلید هر چه بستند
آره در این بی وقتی مطلق در این نیمه های شب که وقت دعا و نیایش به درگاه دوست است گفتم مطلبی به این وبلاگ بیفزایم. آنهم بخاطر شما دوستانی که تعدادشان به لطف یکی از دانشجویان گرانقدرم زیاد شده است. موضوع آخرین شعری است که سروده ام. اصولا می گویند ایرانیان همگی شاعرند و من هم در این میان استثنا نیستم. من رشته ام ادبیات نیست بیشتر هم برای دل خودم شعر می گویم و اکثر آن ها از نظر وزن و قافیه و ردیف اشکالات اساسی دارند ولی فرصت ندارم وگرنه بدم نمی آمد ادبیات هم می خواندم. شعر این است:
نوای ملک خوبانم کجایی طلوع نور ایمانم کجایی
به آنی رفته ام در کفر زلفت به شد یک عمر هر آنم کجایی
صبوری سخت بود یک هفته بی تو گذشت صد هفته ای جانم کجایی
شفاست آن پیرهن بر روی یعقوب سفید گردیده چشمانم کجایی
رسد درد فراق روی خوبت نبود جز درد درمانم کجایی
چه خوش باشد که بعد از روزگاری کنی تفسیر قرانم کجایی
توان رفتنم بی تو محال است محال آید به برهانم کجایی
رسید عمر علی نزدیک چهل سال نمی دانم نمی دانم کجایی
به این شعر که تاریخ ان به اسفند سال گدشته می رسد که نگاه می کنم در می یابم که در این چهل ساله شدن به این رسیده ام که علامت سوال های بزرگی در پیش رو دارم و بقیه عمر باید در حل آن ها بکوشم. حضرت رسول در چهل سالگی به پیامبری رسید. مولانا در 38 سالگی به دیدار شمس نائل شد و متحول گردید. ناصر خسرو در چهل سالگی متحول شد. خلاصه چهل ساله شدن هم عالمی دارد. از خداوند طلب کمک و یاری می طلبم که همچنان که قبلا هم افراد بسیار بزرگی را پیش رویم قرار داده است باز مدد فرماید و برساند آن که باید برساند.
یا حق