یاد باد آن روزگاران

ساعت 7:12 عصر یکشنبه 18/1/1387
ای عقل مرا کفایت از تو جستن ز من و هدایت از تو
داریوش مهرجویی فیلمساز برجسته کشورمان آخرین ساخته اش سنتوری را برای اخذ مجوز راهی وزارت ارشاد نمود و دقیقا معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای فیلم را در این میان تکثیر و به مافیای قاچاق فیم سپرد و سرمایه حدود 600 میلیون تومانی آنان را به آتش کشید. این بلایی است که نصیب خیلی از فیلم های دیگر نیز شده است. مثلا آفساید جعفر پناهی نیز به همین سرنوشت دچار گردید و کپی با کیفیت بالای آن هنوز هم همه جا به فروش می رسد. اما سنتوری سر از ویدیو کلوپ ها نیز درآورد و آن ها نیز فیلم را به امانت به مشتریان خود می دهند و یا کپی آن را به فروش می رسانند، از آن وحشتناکتر پخش این فیلم در اتوبوس های بین راه است که دوستان اهل سفر خبرش را آوردند. حال چند فرضیه برای پخش این فیلم می توان تصور نمود.
اول اینکه چون تهیه کنندگان از اخذ مجوز نا امید شده اند خودشان برای دیده شدن آن فیلم را به مافیای قاچاق سپرده اند تا مردم ان را ببینند.
دوم وزارت ارشاد بخاطر اینکه مهرجویی زمین بخورد و حسابی ضرر اقتصادی کند فیلم را به مافیای قاچاق سپرده است.
سوم مافیای قاچاق آن قدر قوی شده است که هر فیلمی را بخواهد می تواند در هرجا روی هوا زده و آن را تکثیر و پخش کند.
شاید چندین فرضیه دیگر نیز در این میان قابل طرح باشد. اما آن چه که مهم است به سرمایه مهرجویی با هر فرضیه ای چوب حراج زده شده است و دوستانی که فیلم را دیده اند شاید پول خویش را به مافیای پخش سپرده اند و سهم تهیه کننده این وسط پرداخت نشده است اگر مثل زمان قبل بلیط سینماها را حساب و کتاب کنند سهم تهیه کننده در حدود 50 درصد قیمت بلیط است و با قیمت 2000 تومانی بلیط سینما هر کس بدین طریق فیلم را دیده باید 1000 تومان به حساب 0116407795 بانک تجارت، شعبه چهارراه پارک وی کد (032) واریز نماید تا شرعا دینی از فیلم بر گردنش باقی نماند. اگر مردم رشد فرهنگی مناسبی داشته باشند مافیا نمی تواند این گونه در این مملکت رشد کند. وقتی که فیلم خانم امیر ابراهیمی تجارتش میلیاردی شد ته دل برای این مردم دلم سوخت که چقدر بد شده اند و سال ها نیازمند کار فرهنگی اند تا بدانند دیدن فیلم خصوصی دیگران حرام شرعی است.
یا حق
¤ نویسنده: نظری

ساعت 1:30 صبح شنبه 29/10/1386
ای همه هستی ز تو پیدا شده
چند وقتی است که بر حسب عادت دارم راجع به حاتمی کیا می نویسم و شاید دلیل اصلی اش پخش سریال حلقه سبز از تلویزیون باشد. حاتمی کیا آدم بسیار باهوشی است و این بودنش در بطن جنگ دست از سر او برنمی دارد. اگر به پشت جبهه می پردازد دلش در حبهه ها غوطه ور است هنوز شخصیت نابینای داستان حلقه سبز از بیسمچی بودن خویش در جبهه می گوید و او در بنام پدر ادعا دارد که جنگ هنوز تمام نشده و واقعا برای ابراهیم جنگ هنوز تمام نشده و او در مصاحبه ای در قبال تهدیدات آمریکا جهت مسئله هسته ای گفته بود وقتی به من می گویند تو باید این انرژی را داشته باشی و این انرژی را نداشته باشی آن رگ ساخت فیلم جنگی ام بیرون می زند. الان درست نمی دانم که روبان قرمز بعد از آژانس شیشه ای بود یا نه ولی این دو فیلم در دوسال پیاپی کارنامه حاتمی کیا را پر کردند. روبان قرمز به مساله معجزه و وجود چشمه ای در زمان جنگ که باعث شد رزمندگان از آن سیراب گردند پرداخت و سه شخصیت تمام داستان او را پر کردند. فیلم که با پرده عریض نمایش داده شد از نظر محتوا با بیننده عمومی ارتباط چندانی برقرار نکرد اما از نظر تصویری یکی از کارهای بشدت تصویری حاتمی کیا بود. اما آژانس در کارنامه حاتمی کیا نقش ویژه ای دارد. اگرچه فیلم بعد از جنگ است اما به تمام معنا جنگ در آن حس می شود. عباس فرمانده خود را که برای گذران زندگی مجبور به مسافر کشی است در خیابان می بیند و تازه حاج کاظم پی به رنج عباش از خسارت جنگ می برد و بیخیالی کسانی که باید حامی این افراد باشند او را مجبور به گروگانگیری می کند. انتقاد از بخش امنیتی که می گوید شما جنگ کردی دستت درد نکند حالا بکش کنار و کار را بما بسپار شهامتی می خواهد که از ابراهیم بر می آید. دغدغه نسل بعد از جنگ خیلی گریبان حاتمی کیا را می گیرد. پسر حاج کاظم مرتب از کار پدرش و از درآمدش انتقاد می کند اما بعد از گروگانگیری و وارد شدن حاج کاظم به جنگ داخلی برای رساندن عباس به خارج، باعث می شود زنش برایش چفیه و پلاک را برساند. یعنی نسل قدیم هم او را درک می کنند اما نسل جدید در مغزشان این نکات فرو نمی رود. در موج مرده نیز داستان تکرار می شود فرزند یک بسیجی با دختر مورد علاقه اش به دبی می رود و پدر باید مورد بازخواست قرار بگیرد و جمله قهرمان داستان که ما به جنگ رفتیم و بچه های خویش را به شما سپردیم خدا وکیلی بگویید که چه کسی کم فروش کرده است تمام گناه سربراه نبودن نسل جوان را به گردن مسئولان فرهنگی می اندازد. در میان امنیتی های آژانس شخصیتی که قاسم زارع نقشش را بازی می کند قبلا با حاج کاظم در جبهه بوده بوده و او را درک می کند اما شخصیت کیانیان که جبهه نبوده در تقابل با او قرار می گیرد و نمازجماعتی که حاج کاظم جلو است و عباس به او اقتدا می کند و قاسم زارع نیز از بخش امنیتی (و مقابل او ) و اقتدا به حاج کاظم را توجیه گر این می کند که اگر کسی قرار است به داد این گروه برسد فقط خودشان هستند و آوردن بالگرد و رساندن عیاس و حاج کاظم به فرودگاه بسیار قابل قبول می نماید اگرچه بالگرد در خیابانهای تهران بنشیند! شهادت عباس بر بالای آسمان و پرواز هواپیما دلبستگی حاتمی کیا به پرواز روح را یک بار دیگر کامل می کند. وقتی آژانس را دیدم در سینما قدس میدان ولیعصر تهران بودم و پای هیچ فیلمی اینقدر گریه نکرده بودم اصلا احساس می کردم حرفی است که میخواستم بگویم و روی دلم مانده بود و ابراهیم آن را گفت تا مدتها تحت تاثیر این فیلم زیبا بودم. سریالی حاتمی کیا ساخت به نام خاک سرخ که در مسکو شاهد آن بودم و زمانی بود که رسیورمان هم خراب شده بود و هر جمعه باید از انجمن اسلامی دانشجویان مسکو به سرعت خود را به منزل آقای بازیگران می رساندم که سریال را از دست ندهم. یادم می آید دکتر اژه ای داماد شهید بهشتی جمله ای در باره این سریال گفت که هرگز فراموش نمی کنم گفت این فیلم سند شرافت یک ملت است. بهترین بازی های پرویز پرستویی در فیلمهای حاتمی کیا بوده اما بازی او در آژانس بسیار به دل نشست. حبیب رضایی هم در آژانس مطرح شد و در خاک سرخ اگرچه نقشش زود تمام شد اما ماندگار شد.
یا حق
¤ نویسنده: نظری

ساعت 2:29 عصر پنجشنبه 13/10/1386
ای نام تو بهترین سرآغاز
نمی توانم در باره این فیلمساز بزرگ ننویسم که از او خیلی یاد گرفتم. بعد از مهاجر و موفقیت چشمگیر آن حاتمی کیا وصل نیکان را ساخت که در باره موشکباران بود و مورد استقبال قرار نگرفت اما شهید آوینی در نقدی این فیلم را ستود و آن را نشانه رشد حاتمی کیا دانست. در یکی از صحنه ها که خانه ای موشک باران شده است ماهی حوض خانه در یک مکان کوچک که مقداری آب هم در آن قرار دارد زنده مانده است. مرا همیشه یاد این شعر و زنده ماندنم در جنگ می اندازد که نگهدارنده من آن است که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.
فیلم بعدی حاتمی کیا از کرخه تا راین دوباره بازگشت به جنگ و مجروحین شیمیایی و آثار جنگ است. عدهای مجروح جنگی برای درمان راهی آلمان هستند هواپیما بالای ابرها در حرکت است و حاتمی کیا قهرمانانش را اسمانی تصویر می کند آنه در ابتدا دارند فیلم مهاجر را می بینند و می خواهد بگوید این همان قهرمان مهاجر است که مجروح گشته است. یکی از بسیجیان که زنش از او جدا شده پناهنده می شود و قهرمان داستان که نابینا گشته پس از بدست آوردن بینایی متوجه سرطان خون خویش است که بخاطر استنشاخ مواد شیمیایی روی داده است. اگرچه داستان خیلی به فیلم هندی نزدیک می شود اما صحنه های بسیار زیبایی در این فیلم قرار دارد که در نوع خود بی نظیرند. . یکی از آن ها وقتی است که خبر سرطان خون قهرمان داستان به خواهرش گفته می شود و هما روستا که نقش خواهر را بازی می کند از ناراحتی سر را به پنجره می چسباند و نفس نفس زنان برادر را از بالا نگاه می کند و نفس او برای بیننده تصویر برادر را محو می کند و خبر شهادت او را پیشاپیش اعلام می کند. راز و نیاز قهرمان داستان در کلیسا یکی بودن ادیان را تداعی می کند اگر چه در تلویون متاسفانه این صحنه زیبا با تیغ سانسور حذف شد. موازی کاری شهادت قهرمان با پرواز هواپیما باز صحنه آخر مهاجر و علاقه پرواز روح را در حاتمی کیا زنده می کند. اگر چه این صحنه یکبار در یکی از فیلمهای زمان شاه نیز مورد استفاده قرار گرفته بود ولی شهادت و پرواز روح و پلاک قهرمان در دست خواهر زاده خیلی به دل می نشیند. مجادله قهرمان با خداوند در کنار راین و موازی کاری استنشاخ گاز شیمیایی در کنار کرخه خیلی پیوند زیبایی را ایجاد می کند. بینایی قهرمان و دیدن مراسم تشیع جنازه بنیان گذار جمهوری اسلامی برای کسی که نتوانسته این صحنه ها را ببیند خیلی زیبا از کار در آمده است. این فیلم اکثر جوایز جشنواره فیلم فجر را آز آن خود کرد و موسیقی زیبای آن که احتمالا کار مجید انتظامی است هرگز فراموش نخواهد شد.
خاکستر سبز حاتمی کیا را از جنگ ایران به جنگ بوسنی کشاند و دلبستگی او را به جنگ دیگری نشان داد. ولی این فیلم اثر چندان ماندگاری بر جای نگذاشت. اما بوی پیرهن یوسف و آوردن نیکی کریمی به جمع بازیگران و گرفتن این بازی زیبا از ایشان و پرداختن به مسئله اسرا و نیم نگاهی به شهادت یادگار این فیلم است. برج مینو از فیلمهای جنگی دیگری است که سال 74 حاتمی کیا آن را ساخت و واقعا نمایش زیبایی بود. و باز شهادت شخصی که شریفی نیا نقشش را بازی می کند و سقوط وی از بالای دکل و یکباره عوض شدن جهت حرکت و رفتن دوربین به سمت بالای دکل و نبود قسمت بالای دکل و فقط نور، شهادت و پرواز روح را یک بار دیگر به زیبایی تصویر می کند. تاثیر زنان در جنگ هدف اصلی حاتمی کیا بود که به ان رسید.
ادامه دارد
یا حق
¤ نویسنده: نظری

ساعت 5:12 عصر دوشنبه 10/10/1386
ای هست کن اساس هستی
کمتر کسی است که ابراهیم حاتمی کیا را نشناسد. برای نسل ما که با ایشان بزرگ شدند و در بطن جنگ قرار گرفتند شخصیت ایشان یک حالت خاصی را ایجاد می کند. او فیلمسازی را با گروه روایت فتح آغاز کرده و با شهید آوینی صمیمیتی وصف ناشدنی دارد. قسمت های که حاتمی کیا و آوینی از روایت فتح ساخته اند قطعا نه از تاریخ جنگ فراموش می شوند و نه از تاریخ تلویزیون. حاتمی کیا فیلم های کوتاهی هم ساخت که از بهترینشان باید به فیلمی بنام تربت اشاره کرد. یک بسیجی با تمام خطرات خود را به داخل خاک عراق می رساند و از آن جا خاک بر می دارد و خاک ها را به سنگر خودی منتقل می کند و با خاک های آورده شده مهر می سازد و برای خانواده اش به پشت جبهه می فرستد و علت این کار هم این است که چون کربلا در خاک عراق قرار دارد این خاک متبرک است و باید برای سجده سر را بر آن قرار داد.
اولین فیلم بلندش هویت بود که در ابتدا هویت یک پانک نام داشت و متحول شدن یک موتورسوار پانک را که اشتباها به بیمارستان مجروحین جنگی وارد می شود را روایت می کند که به عنوان اولین فیلم بلند سازنده گام بزرگی محسوب نمی شود اما فیلم زیبای دیده بان که محسن مخملباف کار تدوین آن را انجام داد از بهترین های فیلم جنگی ایرانی محسوب می شود. حاتمی کیا در یک نما از آن به عنوان یک بسیجی زخمی که چشمانش را از دست داده بازی می کند. امداد های غیبی و بحث شجاعت و توکل به خوبی در آن جا می گیرد. شهادت دیده بان در انتهای فیلم که پشت بیسم می گوید نخود نه باران نقل وصال به خداوند را با وصال به عروسی پیوند می زند. نور خورشیدی که از بین دستان دیده بان به چشم می خورد رسیدن او را به خداوند نشان می دهد که والله نور السموات والارض.
بعد از آن حاتمی کیا یک فیلم بسیار زیبا ساخت بنام مهاجر که در نوع خود بی نظیر و موسیقی کریم گوگردچی به زیبایی آن افزود و البته جایزه های زیادی از جشنواره فیلم فجر بدست آورد با اینکه با فیلم هامون احتمالا در جشنواره فیلم فجر رقیب بود. مهاجر نام یک هواپیمای کوچک است که بدون سرنشین است و با نفوذ به مواضع دشمن از نقاط تجمع آن ها عکس می گیرد. این فیلم باز بحث بیسجی و توکل و شهادت را دستمایه خویش قرار داده بود و می توان گفت سکانس پایانی این فیلم بهترین صحنه های فیلم دفاع مقدس است. عراقی ها دارند به دو نفری که از گروه باقی مانده اند نزدیک می شوند و یکی از آن ها مقابل عراقی ها می ایستد و نفر دوم باید مهاجر را به پرواز در بیاورد. همه گروه شهید شده اند و پلاک های آن ها را با به گردن مهاجر می آویزند. عراقی ها با نفر اول که اصغر تقی زاده نقشش را بازی می کنند درگیرند و با شهادت وی مهاجر به پرواز در می آید. همزمانی پرواز مهاجر و شهادت تقی زاده پرواز روح به سمت خدا را تداعی می کند بعد شاهد پرواز مهاجر و صدای رقص مانند پلاک های بسیجیان هستیم در بین ابرها و مثل این است که روح آن هاست که دارد بر بالای ابرها پرواز می کند.
ادامه دارد
یا حق
¤ نویسنده: نظری

ساعت 12:36 صبح سهشنبه 6/9/1386
با سلام به دوستانی که مرا مورد لطف قرار می دهند و اینجا را محل گذر اینترنتی خویش قرار می دهند. قول داده بودم که مطلبی در باره سریال مدار صفر درجه برایتان بنویسم. حسن فتحی با پهلوانان نمی میرند آغاز کرد و قصه اش را خوب تعریف کرد در شب دهم بسیار خوش درخشید و در روشن تر از خاموشی به زندگی ملاصدرا پرداخت و تا حدودی زوایای زندگی شاه عباس را مورد بررسی قرار داد. بعد هم سریال حاج یونس که بعد از همین مدار صفر درجه ساخته شده و مدار صفر درجه که در این 30 هفته افراد زیادی را به پای گیرنده ها کشانده است. فتحی واقعا قصه گفتن را یاد گرفته است. حتی زندگی ملا صدرا که یک فرد علمی بوده و فراز نشیب قصه های معمول را نداشته با موازی کاری با زندگی شاه عباس کمبود بار قصه گویی اش به میزان زیادی جبران شده است. در مدار صفر درجه با وجود شخصیت های بسیار قصه اش خوب تعریف می شود و تا حد امکان شخصیت پردازی معقولی دارد. به جز شخصیت نجات که بیوک میرزایی نقشش را بازی می کند و بیشتر به یک کاریکاتور شبیه می شود و از نقاط ضعف سریال ساخت و اضافه کردن چنین شخصیتی است، مخصوصا که این جور تیپ ها در شب دهم نماد لوطی گری و مردانگی معرفی شده بودند، بقیه شخصیت ها وجودشان زاید به نظر نمی رسد. اما مهمترین ضعف سریال که زیاد توی چشم می زند سفارشی بودن آن است و گویا برای کوبیدن شخصیت های بد قصه باید به هر ابزاری متوسل شد. اجاز نداد که سرگرد فتاحی به عشقش برسد، اجازه نداد که تقی رنگ وصال را ببیند زیرا قرار است که عموی سارا را به عنوان فرد بد قصه هر گونه که ممکن است به لجن کشید تا بگوییم که بنیان گذاران کشور فلسطین اشغالی یک مشت افراد به تمام معنا بد هستند و از دلیل اصلی ایجاد چنین کشوری سر باز زد. معلوم نیست که دایی سارا چرا وجود مدارک به این مهمی به زعم خویش را به سارا نمی گوید تا این سرنخ ادامه داستان از پاریس تا شیراز گردد، باید راه منطقی تری برای نخ تسبیح سریال جستجو می کرد. مسئله اشغال ایران توسط متفیقین خوب پرداخت شده و شخصیت پدر که از این غصه نمی تواند ادامه زندگی دهد به دل می نشیند. وجود مادر فلسطینی برای علاقمندی حبیب به مسئله فلسطین با هوشیاری انتخاب شده است. زندگی سفیر ایران در فرانسه تحت اشغال خیلی جالب از آب درآمده مخصوصا که در باره زندگی دایی امیر عباس هویدا که سفیر ایران در بلژیک بوده نیز در کتاب معمای هویدای آقای دکتر عباس میلانی مطلب مشابهی وجود دارد. قسمت آخر سریال باز مثل سریال حاج یونس به فیلم فارسی تبدیل شد تا بیننده عوام با شادی و خیر و خوشی از کنار سریال بگذرد. فرض کنید به گونه ای مدارک به دست سارا در فلسطین اشغالی می رسید و او همسر پسر عموی خویش شده بود و تنها در منزلی در فلسطین رو به دوربین گریه می کرد و سریال تمام می شد چقدر صحنه زیبایی می شد....
یا حق
¤ نویسنده: نظری

ساعت 2:20 عصر چهارشنبه 25/7/1386
به نام دانای هستی بخش
با سلام به دوستان
واقعا آقای مجیدی از دانشجویان با ذوقم خیلی مطلب درستی را در مورد به روز نکردن این وبلاگ گوشزد نموده اند و من در این بی وقتی مطلق و در این انتهای مهمانی ماه خدا گفتم نظری هر چند مختصر به سریال میوه ممنوعه بیندازم.
اینکه واقعا بازیگری ها در حد اعلا خوب بوده و کادر فنی یک سریال خوب و خوش ساخت با گیرایی بالا را روانه آنتن کرده است بر کسی پوشیده نیست و از بابت باید به آقای فتحی تبریک گفت.
اما از جهت دیگر آقای فتحی دو نوشته شیخ سمعان منطق الطیر عطار و شاه لیر شکسپیر را مد نظر قرار داده اگرچه آقای فتحی نویسنده کار نیست و نوشته آقای کاظمی پور است و آقای نادری نیز کار دیالوگ نویسی را به عهده داشته است که باز کار نادری جای تبریک دارد که دیالوگ ها بر اساس نوع شخصیت خیلی دلنشین نوشته شده است، باید گفت که این داستان نه شیخ سمعان است و نه شاه لیر. در بعضی از جاه ها خیلی به سمعان نزدیک می شود و گاهی نیز آدم را یاد شاه لیر می اندازد. بچه ناخلف و فرزند آخر موجه و علیه السلامی که مطرود پدر گشته اینجا شاه لیر است و دل سپردن مردی سالخورده به دختری جوان شیخ سمعان عطار است. و پایان نچسب و فیلمفارسی وار آن نه شیخ سمعان است و نه شاه لیر. باز سازی 4 شرط دختر ترسای سمعان اینجا امروزی شده و طبل رسوایی اش به اندازه سمعان بلند نیست که آن جا سمعان قرآن اتش می زند و به بت سجده می کند و شراب می نوشد یعنی از دید ناظرین به یک کافر مطلق تبدیل می شود ، ولی اینجا زنش را طلاق می دهد که خلاف شرع نیست و شاید خلاف عرفی اتفاق اوفتاده باشد. اینکه حاج یونس از خدایش می خواهد که جان او را در مقابل جان هستی بگیرد در سمعان عملا این موضوع رخ می دهد، یاران سمعان به زعم خویش برای نجات شیخ قصد جان دختر ترسا را می کنند و سمعان جلوی آن ها می ایستد و می گوید که اول جان او را بگیرند بعد جان دختر را . شاه لیر یک تراژدی است اما با این پایان بسیار بد این نه تراژدی بلکه نهایتا غیر تراژیک و هدف راضی کردن تماشاگر عوام در تلویزیون است. در سمعان دختر ترسا آن چنان عاشق شیخ می شود که در ترک شیخ جان از دست می دهد ولی در این داستان تا آخر هم معلوم نمی شود که هستی به شیخ علاقمند شده یا نه و کارگردان جرات نزدیک شدن به این موضوع را نداشته است. شیخ در سمعان اگرچه دختر را ترک می کند ولی عشق او را از دست نمی دهد ولی حاج یونس بدون هیچ دلیلی مثل کسی که دچار گناه شده از این عشق به دنبال خودسازی می رود. پس باید نتیجه گرفت که سمعان عشقش الهی بوده و حاج یونس احتمالا دچار گناه شده که باید به خودسازی بپردازد. این برداشت بدترین برداشت از کار عطار و موضوع عشق است.
یا حق
¤ نویسنده: نظری

ساعت 12:5 عصر دوشنبه 25/10/1385
یا رب نظر تو بر نگردد
محسن مخملباف نماد سینمای پس از انقلاب جسور و روشنفکر و متدین است و همه ی فیلمها و کتابهایش برای ما عزیز است. هر چه او تغییر کرده ما نیز همین تغییرات را در کل جامعه شاهد بوده ایم منتها محسن بخاطر روشنفکر بودنش زودتر از دیگران این تغییرات را نشان داده است. مثلا دوم خرداد آقای مخملباف خیلی زودتر شروع شد. یعنی از وقتی که فیلمنامه ی نوبت عاشقی را چاپ کرد. از اینکه می بینیم بعضی از فیلمهایش دچار کج فهمی و سانسور می شود خیلی متاسفم. من بجز سکس و فلسفه و همین فریاد مورچه ها تقریبا همه فیلمهایش را دیده و همه ی کتابهایش را خوانده ام. هنوز هم فکر می کنم بهترین فیلمش دستفروش باشد که بسیار حرفه ای و دقیق ساخته شده بود و بسیار موضوع مهمی را مورد پردازش قرار داده بود. تولد ، زندگی و مرگ. آخرین فیلمش فریاد مورچه ها نیز باز یک فیلم مذهبی است دو نفر مزدوج یکی به خدا اعتقاد دارد و دیگری ندارد آنها سفر ماه عسلشان را به هند می روند و .... باید منتظر بمانیم تا فیلم اکران شود. فعلا نمی دانم دنیای ناشناخته هندوها برای مخملباف جذابیت داشته و یا برخورد یک نفر معتقد و یک لامذهب، اما حدس می زنم که فیلم خوبی باشد. محسن دارد 50 ساله می شود و این هجدهمین فیلم اوست. اینم آدرس منزلگاه محسن
![]() |
از سایت آقای مخملباف این عکس را برایتان گذاشته ام ببینید بد نیست.
یاحق
¤ نویسنده: نظری

ساعت 12:37 عصر دوشنبه 26/10/1384
با نام خدای بزرگ
اگر به سایت دکتر مهاجرانی یعنی مکتوب که از لینکهای این وبلاگ است سری بزنید می بینید که مطلبی نوشته بنام دوستی و در آن از زاویه ای دیگر رمان برادران کارامازف داستایفسکی را مورد برسی قرار داده و من هم طبق معمول روده درازی می کنم و مطلبی را برای ایشان می فرستم و ایشان نیز بزرگواری می کنند و در سایتشان آن را می گذارند. که مطلب ارسالی در اینجا دوباره می گذارم اگرچه سایت مکتوب دارای آرشیو منظم و قوی می باشد که از خوبی های سایت ایشان است. هر چه زمان می گذرد احساس نزدیکی بیشتری با این افتخار شهر خویش پیدا می کنم و از اینکه ایشان فعلا در لندن اقامت گزیده اند متاسفم . فقط برای دیدن دوباره ایشان این شعر را می گویم
چه خوش باشد که بعد از روزگاری
به دیداری رسد امیدواری
حال شما؟ از داستایفسکی گفتید و من باز به یاد دوران جوانی که آزردگان و قمارباز را می خواندم افتادم اما هنوز فرصت نشده که شاهکارش برادران کارامازف را بخوانم فقط قسمتی از آن را که دکتر عباس میلانی در کتاب توتالیتیاریسم به نام مفتش بزرگ آورده خواندم که بسیار گیرا و دلنشین است. داستایفسکی آدم بسیار مذهبی است و جنگ حق و باطل درونی را بخوبی می شناسد و به آن خوب می پردازد. قدر زندگی اش را می داند زیرا یک بار در آستانه ی اعدام که دلش می خواسته زندگی کند خداوند دعای درونی اش برای ادامه ی زندگی را اجابت کرده است. در روسیه که بودم فکر می کردم محبوب ترین نویسنده ی روس باشد اما با کمال تعجب دیدم که پوشکین حکم شکسپیر را برای روس ها دارد و داستایفسکی شاید بعد ار تولستوی قرار بگیرد. احتمالا بخاطر ریشه های مذهبی نوشتارش در سرزمینی که 70 سال بیبلیا(انجیل) خوانده نشده است می باشد. آقای خاتمی که به مسکو آمده بود سخنرانی اش را در یکی از دانشگاه های مسکو با جمله ای از داستایفسکی به اتمام ساند که سوت و کف حضار را بر نینگیخت اما اگر با پوشکین تمام می کرد مطمئنم که بسیار تشویق می شد.
از موسیقی و عبادت و لذت آن و نیازش گفتید و این غذای روح آدمی. دو صحنه از فیلمهای سینمای ایران را راجع به تاثیر موسیقی نمی توانم فراموش کنم یکی صحنه نواختن ویلن مرحوم حسین سرشار در فیلم ای ایران تقوایی که دستگاه شورش چه شوری در دل می آفریند و خاموش کردن سیگار مرحوم غلامحسین نقشینه به نقش رییس مدرسه برای سپردن دل به موسیقی بسیار تاثیرگذار است و صحنه دوم که همین چند روز پیش اتفاق افتاد در فیلم حکم مسعود کیمیایی که دختری در بیمارستان روانی شروع به نواختن گیتار می کند و به یک باره همه جمع می شوند برای گوش دادن. در خوابگاه دانشجویی دانشگاه کرمان که بودیم از خوش اقبالی با آقای رامتین گلبانگ هم اتاق بودیم و او شاگرد محمد فیروزی عود نواز چیره دست گروه استاد شجریان بود و الحق سه تار را به زیبایی تمام می نواخت. هر وقت فشار درس ها زیاد می شد به استاد می گفتیم بنواز و او هم می نواخت و به یکباره اتاق جای سوزن انداختن نداشت و اشک دلسوختگی و به قول شما عبادت از دیدگان سرازیر می شد.
یا حق
¤ نویسنده: نظری



:: بازدید امروز ::
3
:: بازدید دیروز ::
8
:: کل بازدیدها ::
5564
:: درباره من ::
:: لینک به وبلاگ ::

:: آرشیو ::
گل های مکزیک [5]
نقد فیلم [8]
سیاسی [12]
مذهبی [7]
شعر [4]
شخصیت ها [3]
خاطرات [4]

:: لینک دوستان من::
راما
مکتوب دکتر مهاجرانی
یاداشت های یک دانشجوی ریاضی
حاج علیرضا
سهیل
حیاط خلوت
لبخند بر لبانت

::وضعیت من در یاهو ::

:: خبرنامه وبلاگ ::
نام: | |
ایمیل: | |